همه چيز از اون روزي شروع شد كه احساس خواب آلودگي زيادي ميكردم
به عمه گفتم دلم ميخواد همه روز بخوابم احساس خستگي ميكنم
دائم با حسين سر هيچ وپوچ دعوا ميكردم تااينكه حسين عصبي شده بود
گفت توچته بايد بري دكتر بگي ديونه شدم اعصاب ندارم الكي دعوا راه ميندازم
از خود راضي شدم.باز دعوامون شد.
نمي دونستم چم شده؟با عمه در ميون گذاشتم هرچي باشه از اون عمري گذشته
چندتا پيرهن ازمابيشتر پاره كرده.
نميدونم چرا اونهمه از جال ورفتارم پرسيد آخرش گفت برو دكتر ويه آزمايش بده
خندم گرفت گفتم چه ربطي داره گفت توبرو ربطشو ميفهمي.
بله حدس عمه خانم درست بود من دارم مادر ميشم....................
اين شيرين ترين قسمت زندگيم كه ميتونه تحملمو زيادكنه.پس بازم طاقت ميارم اين بار بخاطر پسرم......................................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط مریم
|
میخوام بگم چی شد هیچی دعاها وآه وناله هامون به درگاه خدا
جواب داد و۳سال پیش ازدواج کردیم با وجود مخالفت تمام خانواده
وچرا سرتونو درد بیارم وحاشیه برم اصل مطلب ۴ماه بعد از کارم پشیمون شدم اما
به خدا به هیچکسی نگفتم تا امروز ۰فقط بدونین بخاطر حفظ ارزشهایی که بهشون پایبندم
صبر کردم وهمیشه از خودم گذشتم۰وحالا هنوزم کارم همینه نمیدونم چقدر دوام داره
صبرررررررررررررررررررررررررر تا کی؟ولی بازم ادامه میدم وخودمو فدا میکنم و
به حرفای دیگران گوش نمیدم فقط بخاطر دنیای واقعی ویخاطر متین که هنوز به این دنیای بی وفا
پا نگذاشته.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط مریم
|
وقتی دل آدمها به اندازه دنیا میگیره باید چه کار کنن؟

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط مریم
|
بله رفت تا ۱۵ عید نامه های اونو می گذاشتم توی جیب کیفم
اون روز رفته بودم خونه آبجی فاطمه که وقتی برگشتم قیافه
داداش حسن تماشایی بود برافروخته وعصبی هیچی نگفت حتی منو نزد
فقط یکم نگام کرد وبعد گفت اینا چیه؟من که ماتم برده بود نمی دونستم
چی بگم.شروع کردم مثل بچه ها به گریه کردن وگفتم دوسش دارم.
اون از شدت خشم دندوناشو بهم می فشردومن گریه میکردم چون
جوابی واسه گفتن نداشتم.وقتی بابا ومادر فهمیدن قرار شد دیگه
حرفی به میون نیاد ومن اونو فراموش کنم اما شما بگید مگه میشه
چه جوری اون احساس قشنگی رو که به اون پیدا کرده بودم فراموش کنم
برام سخت بود.هر وقت میومد از خونه بیرون نمیومدم البته جراتشو نداشتم
چون غدغن شده بود .ازاین ماجرا ۵ماه گذشت دیگه طاقت نداشتمیه روز توراه
مدرسه دیدمش یه نامه انداخت که تاریخش مال۴ماه پیش بود.خیلی دردناک بود
قرار شد برای هدفمون وعشقمون بجنگیم.کم کم اوضاع عادی شد وما راحت شدیم
امادیگه جلوی دیگران باهم صحبت نمیکردیم همه فکر میکردن ماجرا تمام شده ولی
ما عاشق تراز پیش شده بودیم .چند سال گذشت ورابطه ما ادامه داشت تا اینکه اون رفت
سربازی اونم کجا؟کردستان هر ۶۰روز یک هفته همدیگرو می دیدیم.خیلی سخت بود یه روز
به سرم زد فراموشش کنم چون دوریشو نمی تونستم تحمل کنم.براش نوشتم که دیگه ......................
+ نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط مریم
|
......
آره فهیمه گفت شاید تو اشتباه میکنی داری برای خودت رفتارای اونو
بزرگ میکنی.ولی باور کنید اینجوری نبود اون رفتارش بامن فرق میکرد
یه برق خاصی تو چشاش بود وقتی نگام میکرد انگار به یک جزئی از خودش
نگاه میکنه.اون خوشگل نبود البته زشتم نبودقیافه بانمکی داشت اینو همه
فامیل قبول داشتن .این شکها ادامه داشت تامن رفتم سوم راهنمایی.روز
همون روز نیست ولی خداهمون خداست تقریبا"دوهفته به عید بود که فرشته
برام یک کاغذ آورد که روش نوشته شده بود من تورو دوست دارم حاضری وقتی
بزرگ شدیم با من ازدواج کنی .این واژه برام سنگین بود چون هنوز ۱۳ سالم بود
نمی دونستم چکار کنم یک هفته تموم به این فکر میکردم که احساسم نسبت به اون
چیه. فقط اینو حی کردم که به دیدنش عادت کردم.اگه نباشه انگار یه چیزی گم کردم
دو روز به عید نوروز براش نوشتم آینده همه چیزو معلوم میکنه تا خدا چی بخواد همه میدونند
این یعنی موافقت .با اینکه هنوز گیج بودم.تو عید ماجرارو برای فهیمه گفتم گفت عجله کردی
برای تصمیم به این بزرگی نباید احساساتی شد ولی من شدم چون حس میکنم وابسته نگاش شدم
رفت تا ۱۵ عید..................
+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط مریم
|
آره خیلی زودبامحیط جدید خو گرفتم گفته بودم که آب وبرق وگاز نداشتیم از حوض
توی باغ آب برای ریخت وریز وآبخوردن ازیک قنات نزدیک خونه داداشی یا بابا می آوردن
روزگار سپری میشد تا اینکه روزاول مدرسه رسید من کلاس پنجمی بودم درضمن کسی
روهم نمی شناختم تنها بودم روز اول خیلی سخت گذشت ولی روز دوم با ۲تا مریم دوست
شدم.اونا جلو اومدن وگرنه روز دومم با تنهایی می گذشت.کم کم باهمه بچه ها دوست شدم
راستی خانم مدیر منو مامورحضور وغیاب کرد هرروز بامریم میرفتم خونه مریم باعث شده بود
جای خالی فهیمه رو کمتر حس کنم قابل توجه شما فهیمه برادر زاده منه ۷ماه از من بزرگتر
ولی باهم همکلاسی بودیم باباش ۷ماه پیش براثرعارضه شیمیایی شهید شد روحش شاد
نیمه های سال مامور صف شدم .کلاس پنجم زود تموم شدرفتم اول راهنمایی که کم کم متوجه رفتار
غیر عادی ومحبت های بیش از حد یکی از افراد فامیل به خودم شدم نزدیک عید فهیمه اومد
ومن که همیشه همه زندگیمو براش می ریختم رو شروع کردم به گفتن اتفاقات عجیب این چند وقته
فهیمه گفت....................................
+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 7:56 قبل از ظهر  توسط مریم
|
ما هم خسته بودیم هم خوابمون میومد البته منو داداشی بابامثل همیشه مغرور بود
بالاخره ساعت۹سوار اتوبوس شدیم من که تا سوار شدیم خوابم بردداداشی چون شوق
داشت بیدارموند.من تمام راهو خوابیدم وقتی بیدارم کردن رسیده بودیم ترمینال .ساعت۳
صبح بود پیاده رفتیم خونه آبجی فاطمه درکه باز شد پریدم تو بغل آبجی وبعد فرشته وعلیرضا
روبیدار کردم اوناهم مثل من خوشحال بودن آخه ماباهم تفاوت سنی زیادی نداریم حدود ۱سال
همگی صبح چای وصبحانه خوردیم وراه افتادیم رفتیم دیدن خونه جدید البته با اساسیه ساعت۹
صبح تمام وسایلو چیدیم چه خونه ای وسط زمینای کشاورزی تک وتنها نه آب ونه برق نه حتی تلفن
تقریبا" هیچی یک چاه آب کشاورزی ویک باغ چه زندگیی رو پدر دوست داشت برای من که هنوز تازه
۱۰ساله شده بودم عجیب بود وترسناک شبا با چراغ گرسوز درس خوندن خنده دار بود درک موقعیت برام
سخت بود ونا خوشایندولی من دختر اون مرد صبور لجباز ولی دوست داشتنی بودم پس زود بامحیط جدید خو گرفتم چه روزایی بود...........................
+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط مریم
|
بالاخره اون روز رسید مادر یک موکت بزرگ پهن کرددرخونه تمام اساسیه رو چیندیم روش بابا به پسر
دایی گفته بود ماشین پیدا کنه برای بردن اساسیه به شهرستان اونم به یکی ازدوستاش که راننده
ماشین سنگین بود خبرداد ۰ لوازمو بار کردن حالا نوبت خداحافظی بود تمام اهل محل جمع شده
بودن۰خانمها بامادر روبوسی وخداحافظی کردن۰باباطبق معمول غرمی زد که زود باش شب شد
اخه قراربود مادر وزهرا با ماشین برن من وباباو داداش کوچیکه بااتوبوس۰مادر وزهرا رفتن منوباباو
داداشیم رفتیم ترمینال ساعت ۸شب بودوما.....................
+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 7:57 قبل از ظهر  توسط مریم
|
همه چیز ازروزی شروع شد که پدر تصمیم گرفت به زادگاهش برگرده بدون اینکه ازمابپرسه۰ مادر شروع کرد به بستن وسایل خونه منم کمک میکردم درحد یک بچه ۱۰ساله ۰ هرروز همسایه ها میومدن به مادر کمک میکردن درآخر شب باچشمهای گریون می رفتن خونهاشون البته بعد از شب نشینی خلاصه این کار یک هفته ای تموم شد وبابا اعلام کرد که آماده رفتن بشین من زیاد حالیم نبود که این رفتن برگشتی نداره ۰ روز حرکت مشخص شد مادر بی تاب تر شده بود قرار بود دو تا از بچه ها بمونن چون بزرگ بودن البته داداش کوچیکه سربازی بود وبزرگه می رفت سرکار کوچیکتره باما میومد اینا دستورای بابا بود۰ اون روز تلخ رسید بی هیچ بهونه ای............
+ نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 8:2 قبل از ظهر  توسط مریم
|
آسمان با وسعتش تقدیم تو
رقص ماهیهای دریا مال تو
هرچه دارم از تودارم مهربان
زندگیم امروز وفردام مال تو
تقدیم به همسرم حسین که عزیزترین موجود زندگی من است
+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط مریم
|